تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان *~*GAME OVER*~*

*~*GAME OVER*~*

*تو بگو وقتي خواب بودم چه كسي مداد رنگيش را بر داشت و فاصله ها را پر رنگ كرد!*

11941165808vzxhk.jpg

وقتی پروانه ی عاشق دار تاری بیفتد که عنکبوتشسیر باشد تازه قصه زندگی آغاز شده است...

چون دیگر نه می تواندپرواز کند نه بمیرد...!

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت15:49توسط @Elin | |

 

بی تو طوفانزده دشت جنونم

                                       صید افتاده به خونم

تو چسان میگذری غافل از اندوه درونم

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم ( تو ندیدی)

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم

چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم

گویی زلزله آمد

گویی خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نواییی

             تو همه بود و نبودی       تو همه شعر و سروری

             چه گریزی ز بر  من         که   ز  کویت   نگریزم

             گر نمیرم ز غم  دل        به  تو  هرگز   نستیزم

من و یک لحظه جدایی

                              نتوانم...نتوانم...

                                                    (بی تو من زنده نمانم).خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت17:3توسط @Elin | |

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comو عشق هديه ايست جاوداني...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comومن چه عاجزانه افق هاي طلايي نگاهت را باهزار تمنا

        جستجو مي كنم و قصه تنهايي را در آسمان آبي نگاهت در ميان مي گذارم.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comنسيم اشكي كه در نگاهت موج مي زند باراني از عشق بود براي

        باغ روياهايم و دلم چه بيقرار براي نگاه عاشقت مي تپد.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comدر دل شب هاي تاريك وجودم به جستجوي روشنايي شمع وجودت مي گردم.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبه آفتاب گرداني مي مانم كه هر صبح به اميد تو سر از خواب بر ميدارد.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comو خوب مي دانم بي تو گلبرگ هاي نازك وجودم را باد سرد خزان

        درهم فرو ميريزد و جوانه هاي ناشكفته اميدم به دور از تو ميخشكند.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comاما با اين اوصاف مي دانم قلبم كوچك تر از آني است كه ظرفيت

        خوبي هاي تو را داشته باشد.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comاما در سكوت پر از فرياد خود مي گريم و مي گويم با همين قلب كوچك

        به وسعت تمام خوبي ها وسادگي هايت دوستت دارم.

 

                    

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت15:40توسط @Elin | |

 

اینجا جنگل است

این جنگل از آن من است

اسم درختانش غم است

با یاری اشکهایم

دریایی می سازم

من هنوز از سمت غروب

قصه امیدت را با تمام وجود گوش می دهم

مقصودم روشن نیست

می خواهم چون فروغ از شب بگذرم

به سمت امیدت پارو می زنم

شاید پشت دریا دستانی باشند

تا یاری دستانم باشند

قلبم چون کویری بی آب

بارها از تشنگی شکسته است

اما من دریا را ، قايق را، قصه اميد تو را

مدام برايش مي خوانم

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت17:14توسط @Elin | |

 

چشمانم را

به این خیابان ساکت و بی انتها

دوخته ام

من هنوز منتظر آن رهگذرم

اویی که چون گذر آب روان

از چشمانم جاری شد

و بذر غم را به رگهایم پاشید

در این سکوت سرد

باد با درختان هم آوا

زوزه می کشد

آسمان نیز

رنگ ماتم گرفته است

گاه دیگر

بغض خاکستریش را می شکند

و چون باران سیل آسا

اشک می ریزد

برگها زجه می زنند

گویی آنها با نگاهی پریشان

وهم غروبی را می نگرند

آنها می دانند که قلب من تنها

به امید او می تپد

ولی من هنوز اشک را

با خود زندانی کرده ام

واین خیابان بی انتها

با صدایی غمگین

 مرا به امید می خواند

و من هنوز با هزاران امید

به آن سر نا پیدای خیابان می نگرم

کاش لحظه ای باز

آمدنت را

از دور دست ها ببینم! 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت14:58توسط @Elin | |

تو آشناترین من بودی و تنها باده عشقم

که از جام نگاهت سیراب می شدم.

دریغ که در یک غروب بی انتها بار سفر

 بستی و رفتی .

خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و

عزم سفر کردی .

هر چه نگاهت کردم، هر چه صدايت كردم، هر چه

فرياد كشيدم،‌ هر چه بر سينه كوفتم و نامت را با

هزار آرزو بر زبان آوردم، خاموش نگاهم كردي و رفتي .

آن روز غنچه هاي بغض در گلويم شكفت و آسمان ابري

چشمانم باراني شد. آن روز پر زدي و رفتي و پيش

 از آنكه تو را ببويم در ميان نگاه مبهوتم پرپر شد

ي و غمي به وسعت دريا در وجودم طوفاني شد.

شايد يك روز وقتي كه من تنها در دشت غروب،‌

آفتاب را تماشا مي كنم ، از پشت تپه ها با يك سبد پر از ياس

 و نرگس پيدا شوي. بيايي و به سبزه هاي دشت،‌ شوق شكفتن دهي .

من هر شب دعا ميكنم كه تو هر چه زودتر از مهماني فرشتگان خدا بازگردي . اي كاش بيايي ، نه براي پرندگان رها شده از قفس غربت ،‌

                              براي دل تنها و عريان من!!!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت15:50توسط @Elin | |

 
ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت16:18توسط @Elin | |

 

چند صباحيست هنگام غروب ، دلم مي گيرد و من در هواي گرفته غروب به آينده نه چندان دور خويش مي انديشم.

مرگ اولين مقوله اي است كه انسان را به فكر فرو مي برد.

كه آيا مرگ ترسناك است؟

هر روز غروب خورشيد مي ميرد و دوباره وقت سحر زنده مي گردد.

همينطور يك درخت پاييز مي ميرد و بهار زنده مي شود. 

شايد هم يك انسان پس از مرگش سال هاي سال در خاطره ها و دل ها باقي بماند و فراموش نشود و نميرد.

و من مي دانم روزي فراموش خواهم شد ،‌ و ديگر كسي نوشته هايم را نخواهد خواند.

و صدايم به گوش هيچ كس نخواهد رسيد و ديگر قلمم مرگ و فراموشي را تفسير نخواهد كرد.

من فراموش مي شوم و ديگر كسي صداي باز شدن پنجره چوبي اطاقم را نخواهد شنيد و براي ديگران نيز نخواهد گفت.

من مي روم و فراموش مي شوم و فراموشي مانند هيولايي مرا در خود مي بلعد.

آري!فراموشي بسيار ترسناك است حتي از خود مرگ.

و من هر غروب كلامي از فراموشي خواهم نوشت تا شايد بدينسان بتوانم فراموشي خويش را در خويش فراموش كنم تا فراموش نشوم.

فراموش شده اي بي گناه...

«ت.م.احمدرضا سلیمی»

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت16:43توسط @Elin | |

تمام راه ها را به سوی جاده تنهایی می پویم و در اضطراب گلبوته های جدایی،چشمانم را به سوي صداقت پروانه هاي شهر عشق آذين مي بندم.

به تو فكر مي كنم كه چگونه در گلزار وجودم آشيان كردي و بر تار و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودي.

پس باورم كن كه به وسعت دريا و به اندازه زيبايي چشمانت هنوز در من شمعي روشن است و من در انتهاي غروب،نگاهم را به سوي مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتماندر دستان تو تجلي كند.

 كوه با نخستين سنگ ها شكل مي گيرد.

طولاني ترين راه ها با اولين قدم آغاز مي شوند و انسان با نخستين درد.

اما من با اولين نگاه تو آغاز شدم.

پس اي روح سبز باران در امتداد رگهاي خشكيده ام ببار.

باور كن با وجود تو زمستان بوي بهار مي دهد و با ياري دستان تو گلها،نسيم روحبخش ياد تو را در وجودم زمزمه مي كنند. اي كاش مي توانستم قطره قطره خون رگان خود را جاري سازم و اين مردم را به شهري از شهر هاي محبت مي برم تا ببينند خورشيدشان كجاست و ياري ام كنند.

عزيزا: وقتي اميد و ياس با هم برابر باشند زندگي چه معنايي دارد،چه لذتي خواهد داشت؟ ورق كه سياه باشد،قلم را ياري جولان بر عرصه كاغذ نيست.

چه بگويم و چه بنويسم كه كلمات گنجايش بيان محبت تو را ندارد و من بسوي هر كلمه اي كه مي روم از دستانم مي گريزد.

ولي با اين همه،همين كلمات شكسته بسته را كنار هم مي گذارم و اميدوارمبتوانم ذره اي از بسيارت و اندكي از سرشارت را سپاسگزار باشم...

«سيد علي اكبر مير حسيني»

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت16:54توسط @Elin | |

آن روز زیر باران دیدمش مرا به سوی خود فرا خواند

مرا در آغوش گرفت خواست تا به او بگویم دوستش دارم

به چشم هایش نگاه کردم اشک در آن حلقه زده بود

از او خداحافظی کردم و رفتم

بار دیگر دیدمش گل سرخی به من داد و چند بار زیر لب

زمزمه کرد بگو...

ولی باز خداحافظی کردم و رفتم

بار دیگران گفتند مریض  است گل سرخی تهیه کردم

و به دیدنش رفتم چون کوهی در آتش می سوخت

دستم را گرفت و بر روی لبانش گذاشت

از من خواست تا به او بگویم دوستش دارم

ولی باز رفتم

بار دیگر آمدم پارچه ی سفیدی روی صورتش انداخته بودن

پارچه را کنار زدم ساعتها چشمانش را بسته بود

آن گاه فهمیدم که چقدر دوستش دارم

فریاد زدم دوستت دارم برگرد ولی افسوس...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت17:9توسط @Elin | |